|
در باب زن وارگیم
|
اینجا کبوتری نشسته است .
چشم
می گشایم.
رخ به رخ چشمهای سرخش ؛
بوی پشت بام می دهم .
و سینه ام از درد همآغوشی با کاشی ها
فریادی خونبار سر می دهد :
" به قتل رسیده ام ."
و این را نگاه کلاغهای گرسنه نوک کاج
شهادت می دهد ...
شانه هایت ،
هنوز دارند می لرزند .
" دیگه چرا باید زندگی کنم؟"
نمی خواستی بمیرم ؛
اما نمی خواستی
به خاطر چشمهایت زنده بمانم.
و شانه های کوچکت
و لبهات که مدام می گزیدی
و آن خط ممتد کشاله ها
و لب بام هم.
من می خواستم تا جوهرش خشک شده
مهر دوام بزنی زیر سند کهنه زندگی
و به نامم کنی
نفسهای هنوز نیامده را .
حتی کبوتر ها هم دیدند که
تیغ از دستم افتاده بود.
از پشت در آغوشت می گیرم .
و دستهای شیشه ای ام
از آن شانه های زنانه رد می شوند .
چنگ می اندازم توی سینه ات
و قلبت را می گیرم.
و قلب شیشه ای ام سرشار عشق می شود.
و از خوشی ، آواز می خواند ..می خواند...می خواند ..
اما تو آنقدر زار و پریشانی
که فشار دستم و آوازی چنین بلند
چشمهای خسته ات را
لحظه ای
باز نمی کند .
با پاهای آویزان از لب بام
آخرین اشکهایت را نثارم می کنی .
از آن بالا بالا ها نگاه می کنم :
" نقش خونین مرد "
و نگاهی که به نگاه سرخ کبوتر
دوخته شده :
" به قتل رسیده ام . "
بوی آشنای سینه ام بر کف دستانت ،
شهادت می دهد.
نوشته شده در هفــــــــــــدهم خرداد هشتاد و نه
- پدرش مرد بدی نبود،راست می گم...
(صندلی با شدت پرت می شود آن طرف اتاق. )
- پدرش اصلا مرد بدی نبود ، به هیچ وجه.
(صندلی دیگری پرت می شود .مادر سرش را می دزدد.)
- پدرش مرد بدی نبود،یه کم ..می دونی..
( او نمی تواند سرش را بدزدد...خیلی سریع ،اتفاق می افتد.)
- پدرش مرد بدی ....
( خون از روی پیشانی تا دهان کوچکش ...و شوری نابهنگام...)
- پدرش بستری شد؛مادرش هم دق کرد!ولی روی هم رفته پدرش مرد بدی نبود..
قرصها همه بی خاصیت شده اند ،
تیغ ها همه کند.
و زندگی
بی جهت
سرشار زن است.
" دیگه چرا باید زندگی کنم ؟"
مرد گفت ؛
و زن ،
تنها لبخندی زد.
چاقوها دیگر مثل قدیم نیستند.
و مردها ش
همه آشفته
صداهاشان نازک
دلهاشان نازک
پیراهنها یشان نازک .
و زن هاش
همه حرفه ای
همه مرموز
و کمی طنازتر
و کمی با هوش تر
" خوب زندگی نکن!"
زود خیالش راحت شد
و با صدایی نازک
آه کشید .
قرصهاش همه بی خاصیت
و طنابهاش همه نازک .
درست لب بام بودند
که تیغ از دستش افتاد .
رگ نفس راحتی کشید .
و زن ،
تنها لبخندی زد.
دیوار حادثه نازک .
دل زن هم سخت نازک بود.
زن سرک کشید ،
و نقش خونین باغچه را ،
با چشمانی سرد و اشکی
برانداز کرد.
کبوتران همسایه
حاشیه بدن مرد مرده را
سفید کرده بودند.
از پشت سر آمد..
با سوزشی ملکوتی
دستانش را که گشود
بغل بغل مرگ بارید روی سرم....
نمی دیدمش اما
می توانستم
اورا به خاطر باز کردن زودهنگام پنجره های عدم
ببخشم.....
" آنچه هست " غرق می شود در ناگزیری زن...
رد خون آرام آرام بر پوستش جاری می شود،
و " آنچه دیگر نیست "
تا ابد
در دلش
"هست"
می گردد...
ساعت ۱٢:٤٥ ب.ظ روز سهشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥
۱.
با نگاهی خیره ناخن می جوم.
پیراهنم لاجوردی ست
و تو
بی سبب
سیاهی
۲.
سیراب نمی شوم.
(پروانه ها )
مردی که می خواهمش با ((همجنسانش))گرم می گیرد.
گذر زمان که دردی را دوا نمی کند!
(پروانه ها)
و او دستش را آرام روی پای (( یکی از همجنسانش)) می گذارد...
(پروانه ها )
مثل همیشه ...
به در یخچال چسبیده اند.
آه!
من هرگز سیراب نمی شوم.
نشسته ایم...
پرتقال خوران..
با چهار لنگ لاغر و چاق
و پیچیده ترین پرسشها در بشقابهایمان
سرم درد می کند برای دستاوردهای تازه
و اگر پاسخی نیافتیم می خوریمشان .
حوصله ام را نداری ؛
و با انگشت اشاره ،خرده پرسشها را از پشت دندانها بیرون می کشی.
هرچه می گویم من روزها پرسه زنانم در خیابانهایتان ،
وشبها ،
بیماران را شفا می دهم،
تو فقط پرتقال می خوری
و سر تکان می دهی .
و از نگاهت نسبیت می بارد .
انگار گنگ شده ای عمدا؛
و من ناتوان و خسته
لنگهایم را ور می چینم؛
و پشت می کنم به تو .
نبض شقیقه ام تند تند می زند
انگشت اشاره ام ذق ذق می کند ؛
و نوک منقارم،
سیاه تر از همیشه ،
رو به پاییز دیوار زرد اتاق است.
و تنها ترین همواره بر عزیمت مارها اشک می ریزد
و بر کفر آفتاب پرست ها اشک می ریزد
و بر تنهایی اشک می ریزد
و جهان از غم تنها ترین
قتلگاه تنها می شود
و همه در بهشتی نسبتا برین
به رستگاری نسبی می رسند
آمین
روز را با نام و یاد زردها و سبزهایشان آغاز می کنم .
روز را با لندکروز؛
روز روز لندکروزهاست...
روز عورت پراکنی
روز سبز پاکت های مزمز لابه لای شمشادهای هرس شده
به کجا می روند این موزائیک های ناهمگون پیاده رو
قرمز و زرد و آجری
و درختان دود گرفته خیابان
در انتظار سلام و احوالپرسی ،بغضشان را با CO2 پایین می دهند..
روز روز لند کروزهاست ...روز روز رستاخیز پاییز..
و سمفونی هم آغوشی کلارک و برگ های خشک تبریزی ...
این لندکروزها ی ساده اندیش
همیشه خلاف جهت خیابان جهنم می رانند...
و به سروها پوزخند می زنند..
روز روز خوبی است..
روز
سبز
بی درخت...
هی تکرار می شود بوی علف تازه
هی به دهانم شیرین می آید و
زبانم خشک می شود...
هی این گلها از زانوها می رویند و
تا گلوگاهم رشد می کنند..
و رگی در میانه بدنم،
تند تند
می زند...
عشقم تنها پانزده دقیقه دوام می آورد...
و تنها پانزده دقیقه در من فرو می رود مرد علف خوار...
شیرهای نخورده از نوک پستان تو که مادر نشدی بیرون می زند...
ساعت می خوابد ...
قالبی کره در حلقم ماسیده و
روز دیگری در راه نیست...
هی تکرار می شود غروب زمستانی.